تبليغاتX
کاش میشد بغض را آواز کرد...
هنوزم خوشبخت ترین دختر دنیا خودمم، اما...
 

بازم سلام.

از نظرای قشنگتون مرسی.

میخوام این پست، پر نظر ترین پست من بشه

مطمئنم که هرکسی نظری داره

این دفعه خودمم میخوام تو این پستم نظر بدم

به نظر شما عشق چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

سلام

بازم اومدم

این دفعه دیگه فعلا جایی نمیرم

جاتون خالی بود...

نمیدونم چمه

حالم

دلم

گرفته

الکی

بی دلیل

به همه گیر میدم

بد حرف میزنم

دیروز تاحالا دل دو سه نفرو شکستم

به خدا نمیخوام  خودش میشه

طاقت حرف کسی رو ندارمو اعصابم ضعیف شده

کاش آدم میتونست از زندگی مرخصی بگیره!

۱ ماه، ۲ماه، ۶ ماه...

چیکار کنممممممممممم؟

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

نقش

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره تزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگ کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و

روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان، نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش.

گر نشان از هرکه پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.


آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه: سنگین، سرگردان، خونسرد.

باد می آمد، ولی خاموش.

ابر پر می زد، ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد، غرید،

کوه را لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ی کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند:

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو می کوشند.

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

ماتده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.

سالها آنرا نفرسوده است.

کوشش هر چیز بیهوده است.

کوه اگر بر خویشتن پیچد،

سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

سلام

من اومدم

دیشب ۱۱ اومدم

اما یه کاری پیش اومد که امشب یا فردا صبح باز باید واسه ۳/۴ روز برم

این دفعه میرم مشهد

برا همتون دعا میکنم

مخصوصا اگه کسی بیاد نظر بده و مخصوصا ازم بخواد

بیشتر یادم میمونه و سفارشی دعا میکنم واسش

وای از خستگی دارم...

ما رفتیم

یا حق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

سلام بچه ها

من تا تقریبا دو هفته ای نمیام آپ

مواظب خودتون باشین 

دارم میرم مسافرت

خدا نگهدار...

امیدوارم سالم برگردم

وگرنه دیگه از تستای روانشناسی خبری نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

از آن روز بود که...

 

حرف مفت نزن...

 

اولین خط تلگراف، سالها پیش بین <<قصر گلستان>> و <<باغ لاله زار>> کشیده شد.

بعد ها، برای شهرها و شهرستان ها نیز خط تلگراف کشیده شد و اگر کسی پیام فوری داشت، میتوانست در زمان کوتاهی آنرا بفرستد.

روزی که تلگراف خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمیکردند که بتوانند از یک شهر به شهر دیگر پیام بفرستند.

از طرف دیگر، افراد بی سواد و خرافاتی بین مردم شایعه کرده بودند که توی سیم های تلگراف، ارواح و شیاطین زندگی می کنند.

با این حرفهای دور از عقل، مردم حاضر نمی شدند از تلگراف استفاده کنند.

هرچه دولت به مردم می گفت: تلگراف بهترین و سریعترین راه برای انتقال پیام است.

کسی گوش نمیکرد؛ چون حاضر نبودند به خاطر کاری که نتیجه اش معلوم نبود پول هم بپردازند.

وزیر تلگراف آن زمان مدت ها فکر کرد تا چاره ای برای این مشکل پیدا کند.

او به هر طریقی که میتوانست، استفاده از تلگراف را تبلیغ و تشویق میکرد.

اما مردم باز هم به آن بی اعتنا بودند.

ناگهان فکری به ذهن وزیر تلگراف رسید. او فکر کرد بهتر است به مردم اجازه دهد که یکی دو روز مجانی از تلگراف استفاده کنند.

آنها میتوانستند برای خانواده و دوستانشان که در شهر های دیگر زندگی میکردند، پیام بفرستند و از آنها چیزی بخواهند.

وزیر تلگراف امیدوار بود که با مجانی شدن تلگراف، نظر مردم درباره آن عوض شود و بفهمند که تلگراف شعبده بازی نیست و یا در سیم ها، شیاطن خانه ندارند.

به این ترتیب، خبر مجانی بودن تلگراف همه جا پخش شد و مردم جلوی تلگرافخانه جمع شدند.

هریک از آنها میخواست که این وسیله مجانی را خودش امتحان کند.

آن روز، جلوی تلگرافخانه واقعا شلوغ و پر سر و صدا بود.

هر کس هر پیامی داشت می فرستاد. بعضی ها هم حرفهای خنده دار برای آشنایانشان میفرستادند. کار به آنجا رسید که عده ای به دلیل مفت بودن تلگراف، حرف های بی معنی مخابره می کردند.

چند روز به همین ترتیب گذشت و مردم فهمیدند که تلگراف وسیله خوب و مناسبی برای ارسال پیام های فوری است.

وزیر که دید مردم به ارزش تلگراف پی برده اند، دستور داد که روی کاغذ بنویسند: <<از امروز حرف مفت قبول نمی شود>>

و کاغذ را پشت شیشه تلگرافخانه چسباندند.

از آن به بعد، مردم برای مخابره پیام هایشان باید مقداری پول می دادند.

اما خیلی ها به <<حرف مفت>> عادت کرده بودند و نمی توانستند قبول کنند که باید برای حرف هایشان پول بپردازند و دیگر نمی توانند حرف مفت بزنند.

* * *

امروزه هنگامی که از حرف کسی عصبانی می شویم و یا حرف های او را نا روا و ناخوشایند می دانیم، می گوییم:

<<حرف مفت نزن!>>

این جمله، در ذهن مردم یک جمله نا خوشایند است. افرادی که بدون فکر کردن و یا توهین به دیگران حرفی را میزنند، ممکن است این ضرب المثل را بشنوند.

با شنیدن ضرب المثل حرف مفت نزن! یا حرف مفت نگو! طرف مقابل می فهمد که حرف هایش بی ارزش و به دور از عقل و ادب بوده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

نازی جون، ممنونم عزیزم

دومین کسی که توی وبم بهم تبریک گفت تو بودی

ممنونم عزیزم

آره تو گلی، البته ماهی گلی

کاش میتونستی امروز عصر بیای

حیف شد. جات خالیه

بازم ممنونم عزیزم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

پریِ کوچکِ غمگین

 

 

چشمانش به جایی دور خیره بود

عشق اما هنوز، بر قلب سردش چیره بود

موج سیل آسای غم لبریز شد

اشک آیین آمد و چشمان او گلریز شد

بغض، اما در گلویش داد میزد هنوز

چون که هر لحظه به یادش بود، خاطره های آن روز

قلب او از سنگ بود و دل او از جنس ماه

با تمام تار و پودش میکشید از سینه آه

قلب او از جنس گل بود قبل از آنکه بشکند

سعی کرد سنگش کند تا بتواند دل کند

چشم او از اشک خالی و نگاهش پر زشادی

حال، شادی برای او، شده یک خواب خیالی

چشم او در نقطه ای دور، در کنون یا در گذشته

یا به یاد آن کسی که، رفته و دل را شکسته

فکر او دور از سیاهی، نصیبش اما تباهی

همیشه از او می پرسید:

شکستی؟... به چه گناهی؟

لحظه ای دریای غم را، بست و در فکری فرو رفت

خدا میداند در این یک لحظه به کجاها نرفت

اشک ریخت از لا به لای یک قفس، چشمان او

خیس شد تک میله های آن قفس، مژگان او

یک تبسم بر لبانش نقش بست

یک تبسم، تلخ با بوی شکست

خوب میدانم چه فکری بود که او لبخند زد

که شادی و کمی غم را به هم پیوند زد

خوب میدانم به یاد عشق از دست رفته اش افتاد

یاد او لبخند و یاد رفتنش غم داد...

پریسا

شنبه 15/7/85-صبح 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 ................................................

                                                    سکوت، پر از ناگفته هاست...

نوزاد خفته

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

این اکانت شبانه رو داشته باشید.

لازم میشه. (واسه شيراز هست)

۱۵ ساعته. از ۱ الی ۹ صبح

۱ ماه اعتبار داره

UserName: nsp1012912

Password: 75089218

UserName: nsp1012912

Password: 75089218

Tell: 971 67 10 - 971 67 11 - 971 67 12 - 971 67 13 - 971 66 81 - 971 66 80

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

 

WwW.MaMoOoSh.BlOgFa.CoM

 

 

نظر یادتون نره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

    طناب

 

روزي کوهنوردي پس از سالها تمرين و آزمايش رفت تا يکي از بزرگترين قله هاي
جهان را فتح کند.

اما چون اين موفقيت را فقط براي خودش ميخواست به هيچکس چيزي نگفت و تنها براي اين کار رف
ت...

از يخ هاي مانند سنگ و بهمن هاي مرگبار و صخره هاي مرتفع و مه آلود گذشت...

هوا رو به تاريکي بود،...

چند قدم بيشتر با قله کوه فاصله نداشت...؛ خسته و گرسنه بود؛

 از خوشحالي رسيدن به قله ديگر مواظب پرتگاه نبود

ناگهان زير پايش خالي شد و با سرعتي بسيار زياد به طرف پايين پرتاب شد.
در حين سقوط تمام صحنه هاي زندگي اش جلوي چشمانش رد ميشدند

ناگهان در ميان زمين و هوا متوقف شد، طنابي که به کمرش بسته شده بود سفت شد

هوا تاريک بود، هيچ جا را نمي ديد.
فرياد زد خدايا کمکم کن...

صدايش در کوهستان پيچيد ...

ناگهان صدايي از آسمان به گوشش رسيد...

- با من چه کار داري؟

 کوهنورد با تعجب گفت تو کي هستي؟

- مگر مرا صدا نکردي؟

- آها، بله، کمکم کن...

- آيا تو واقعا باور داري که من ميتوانم کمکت کنم و نجاتت دهم؟

کوهنورد گفت: بله

- پس اگر باور داري و به من اعتماد داري طناب دور کمرت را پاره کن...

کوهنورد سکوت کرد، کمي انديشيد،
 و محکم به طنابش چسبيد...

فرداي آنروز گروه امداد، کوهنوردی را پيدا کردند در حالي که به طناب آويزان بود و از سرما مرده بود؛

او فقط  يک متر با زمين فاصله داشت...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

  

اگر کسي تو رو اونقدر که ميخواي دوست نداره ،

اين به اون معنا نيست که تورو با تمام وجودش دوست نداره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 
 

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته 

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی 

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی

 ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکیه بدی

 که یـک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پیشته سرتو بندازی پایین و آروم اشک بریزی

چون دلت براش تنگ شده، اما آروم اشکاتو پاکنی تا متوجه نشه...

چون حتما فکر می کنه دیوونه ای!

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه

دونه های اشک صورتت رو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری 

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی 

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی:

گل من! باغچه نو مبارک...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

 

این تست واقعا عالیه! واسه من که خیلی درست و عالی بود. شما هم امتحانش کنین.

مطمئنم به نتیجه میرسید. به شرطی که به هرچی گفته توجه کنین.

نظر یادتون نره!

 

در عرض سه دقیقه روانکاوی شوید!!!

 

 

هیچ كلكی در كار نیست!این بازی به طور شگفت آوری دقیق خواهد بود البته اگر تقلب نكنید فقط دستورالعمل را به دقت اجرا نمایید و تقلب نكنید در غیراین صورت نتیجه درست ازآب درنخواهد آمد و بعد آرزو خواهید كرد كه ای كاش تقلب نمی كردید!

 

این تست حدودا 3دقیقه طول می كشد تا شما را دیوانه كند.این بازی نتیجه خنده دار و درعین حال شگفت انگیزی خواهد داشت.پیام را یك جا تا پایان نخوانید بلكه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید.

 

نكته:زمانی كه می خواهید اسامی رابنویسید اطمینان حاصل كنید كه اشخاصی هستند كه شما آنهارا می شناسید.

 

تبصره:اسم الكی یا بیخود ننویسید!!!

 

مهم:همچنین به یاد داشته باشید كه به هنگام نوشتن اسامی و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غریزه خود استفاده كنیدو بی خودی و بیش از حد فكر نكنید بلكه آنچه را كه در آن لحظه به ذهنتان می آید را بنویسید.

 

باز هم باید گفته شود كه به آرامی و مرحله به مرحله به انتهای متن بروید در غیر این صورت نتیجه درست نخواهد بود وآن را ضایع خواهید كرد.پس یك قلم وكاغذ آماده كنید.

 

1- اول 1تا 11 رو به صورت ستونی و زیر هم بنویسید.

 

2- سپس در جلوی ردیف 1و2  هر عددی مایل هستید بنویسید.

 

3- حال درجلوی ردیف 3 و 7 نام شخصی را ازجنس مخالف بنویسید.

 

4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل)در جلوی ردیف 4و5 و6 و بنویسید.

 

5- در ردیف های 8 و9 و10 و11 نام چهار ترانه (آهنگ)رابنویسید . در جلوی هر ردیف نام یك ترانه.

 

6- اكنون نهایتا" می توانید یك آرزو كنید.

 

 

و حالا كلید رمز گشایی این بازی:

 

 

عددی كه ردیف 2 نوشته اید مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما باید درباره این بازی به آنها بگویید!

 

شخصی كه شما نامش را در ردیف 3 قید كرده اید كسی است كه به او علاقه مند هستید.

 

شخصی كه نامش در ردیف 7 قید شده كسی است كه شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهید داشت.)

 

شخص شماره 4 كسی است كه شما بیش از همه به او اهمیت می دهید.

 

شخص شماره 5 كسی است كه شما را به خوبی می شناسد.

 

شخص شماره ۶  کسی است که سالها شما او را میشناسید.

 

آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 مرتبط است.

 

آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است.

 

آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بیش از همه افكار شما را بازگو می كند.

 

و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گوید شما درباره زندگی چه احساس دارید .

 

واقعا " شگفت آور است نه ؟! ولی به نظر می آید كه درست باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

tnt-100

























free search engine submission
hit counter