تبليغاتX
کاش میشد بغض را آواز کرد...
هنوزم خوشبخت ترین دختر دنیا خودمم، اما...

 

مهربوني رو زماني ديدم كه كودكي

ميخواست با آبنبات كوچكش آب شور

دريا رو شيرين كنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

آدم برفي تنها يك پا دارد

و چشمانش دگمه است

و پيراهنش، كهنه پاره اي...

اما ميخندد

آدم برفي در برف

ميخندد...

چرا كه شانس اين را داشته است

كه باشد!

كه آدم برفي باشد!...

 

آدم برفي

پاول ويلسون

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

هرگز دریا را تعریف نکن!

چون اگر به دریا نگاه کنی

و آنرا تعریف کنی

بعد برگردی

و سپس دوباره نگاه کنی

دریایی که میبینی

دیگر همان دریا نیست

که لحظه ای پیش دیدی...

هرگز دریا را تعریف نکن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط پریسا 

 

 

بابا به خدا اونی که عاشقش شدم آدم نیست!

فرشته !

نه اینکه میخوام بگم مث فرشتست

نه!

اون یه فرشته واقعیه!

اگه آدم بود که من دیگه دردی نداشتم که .................

هیچکی نمی فهمه من چی میگم

دارم از شدت حرفای نگفته و بغض و حسرت خفه میشم

اسم وبم واسه همين عوض شده

 

اي حسرت پاك محال......   تو اي فرشته اي خيال......  به منو عشقم شك نكن.......  اي چشمه پاك زلال........

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط پریسا 

 

فکر کنم عاشق شدم.........

یه عشق آسمونی...

عشق یه آدمیزاد به یه فرشته...

 

من عاشق شدم... عشق يه آدميزاد به يه فرشته.....! يه فرشته واقعي

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

امروز تولد آبجی قشنگمه

دوس داشتم شما هم بهش تبریک بگین

آبجی من امروز ۲۲ ساله شد!

عزیزم تولدت مبارک

آبجي تولدت مبارك .......

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

 

 

 

دلم گرفته از اين زمانه....  اشكم روان است باز بي بهانه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

   

سلام

اميدوارم خوب باشينو خوشبخت!

راستش چند روزه ميخواستم آپ كنم. اما قصد نداشتم اين پست رو بذارم.

بنا به درخواست چند نفر، ميخواستم تست روانشناسي بذارم

اما توي وب پروانه خانوم يه پست ديدم كه انگار يه جورايي به وجود خدا و عادل بودنش شك كرده

تصميم گرفتم يه داستان بذارم تا پروانه خانوم گل ما بفهمه كه اون واقعا هست. و همين نزديكياست...

 

...

توي يه آرايشگاه مردونه يه نفر نشسته بود و آرايشگر داشت موهاشو كوتاه ميكرد.

يه مشتري هم منتظر بود تا نوبت بهش برسه و موهاشو اصلاح كنه.

اونا در مورد چيز هاي مختلف، و در مورد مشكلات، صحبت و بحث مي كردند.

آرايشگر گفت: من به خدا و وجودش اعتقاد ندارم،

كسي كه او داشت موهايش را كوتاه ميكرد پرسيد چرا؟

آرايشگر : من نميتوانم خداي مهربان و عادلي را تصور كنم كه اين همه بنده گرسنه و فقير دارد. اين همه جنگ، اين همه ظلم، اين همه مرگ...

چگونه ميگويند كه او مهربان ترين است؟

مرد هيچ نگفت و وقتي كار مو هايش تمام شد، رفت.

مرد مشتري دوم آمد و كار اصلاح موهايش در سكوت انجام شد و به آرايشگر هيچ نگفت.

وقتي كه از در آرايشگاه بيرون رفت، مردي را كنار خيابان ديد كه بسيار كثيف و ‍‍ژوليده بود و موها و ريش و سبيل بلند و به هم ريخته اي داشت.

فوراً به درون آرايشگاه برگشت و به مرد آرايشگر گفت: به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند.

مرد آرايشگر با تعجب پرسيد چرا؟؟؟!

مرد مشتري، آن مرد ژوليده را به آرايشگر نشان داد و گفت:

من نمي توانم تصور كنم كه آرايشگر ها در اين دنيا وجود داشته باشند، اما چنين مردي با اين موهاي ژوليده وجود داشته باشد!

آرايشگر گفت: خب مسئله اين است كه آرايشگر ها وجود دارند، اما مردم به ما مراجعه نمي كنند.

مشتري با لبخندي آرام گفت:

خدا هم وجود دارد،اما اين مردم به او مراجعه نميكنند!

 

و خدايم كه در اين نزديكيست......... .

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

این آیا میدانید بر عکس بقیه که گشتم و از توی کتاب یا اینترنت و ... به دست آوردم. از آدمای زیای سوال کردم تا اینارو پیدا کردم. خلاصه اینکه یه تحقیق واقعی بوده

1 - دست راستتونو تقریبا با سرعت از کتف، 7/8 دور 360 درجه و دایره ای بچرخونید.

حالا فورا دست راست و چپتون رو کنار هم و روبروی خودتون به سمت جلو، قرار بدین

چی میبینین؟؟؟

دست راستتون 3/4 سانتیمتر بلند تر از دست چپتون شده!!!

(واسه اینکه بهتر و دقیق تر متوجه بشین، روبروی یه دیوار بایستید و نتیجه کار رو ببینید)

2- از ابتدای مچ دستتون تا قسمتی که دست تا میشه ( پشت آرنج) دقیقا اندازه کف پای هر شخصِ

عجیبه!

اما میتونید امتحان کنید!

3- یه روز صبح که از خواب بلند شدین خودتون رو قد کنید

شب موقع خواب هم همین کارو انجام بدین

میبینید که چند سانتیمتر کوتاه تر شدید!

حقيقت اينه كه عضلات و مفصل هاي شما بر اثر فشار و ايستادن شما و راه رفتنتون كمي جمع شدن.

( در مورد وزن هم همینطوره و شما توی ساعات مختلف روز، وزن های مختلفی رو دارید، واسه همینه که میگن همیشه یه زمان خاص از روز خودتون رو وزن و قد کنید. تا طبیعی باشه و باعث تعجب شما نشه! مثلا یک شب احساس نکنید که اونروز 3/4 سانتیمتر وزن کم کردین!)

4- دو تا دستتون رو به طرفین دراز کنید و بکشید. (به طوری که شکل صلیب بشین). حالا فاصله سر انگشت راستتون تا سر انگشتای دست چپتون به اندازه بلندی قد شماست!!! ( یعنی از سر تا پای شما)

اینم باور نکردنیه!

اما شدنیه! میتونین تست کنین.

5- دست چپتون رو مشت کنین. این دقیقا اندازه قلب شماست.

6- یه چیز دیگه!!! دستتون رو مشت کنین حالا قسمت کف پای جورابتون رو دور مشتتون بپیچید. (از قسمت نوی انگشتا تا پاشنه پا) میبینید؟ یک اندازست. و این ثابت می کنه که دور مشت دست هر کسی هم اندازه کف پای اونه .

واقعا هر کسی تک تک اعضای بدنش، خاص و ویژه خودشه. و خدا هر چیزیو، هر قسمتیو آفریده، یه دلیلی داشته.

واسه همینه میگن خدا هیچ کاریش بی حکمت نیست..... .

و واسه همینه که خدا گفته: نشونه های من و وجود من رو میتونید تو خودتون ببینید!

این چیزایی که گفتم شاید عجیب بود اما نه به اندازه این!!!!!

 

عجيب تر از اين؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

سلام دوستان

ممنونم از نظراتتون

اما همتون به جز بهاره خانوم و پسر عموی من ( آقا بهروز ) و غریبه آشنا (که فکر کنم از منم خوشبخت تر بود!) نا شکرین که نظرتون در مورد خوشبختیتون اینه!!!

بگذریم

الان تو یه ویلاگ یه متنی رو دیدم که جیگرمو آتیش زد

وقتی خوندمش بی اختیار اشک تو چشمام جمع شد

من آرزومه تا قبله اینکه پیر و به کسی محتاج بشم بمیرم

                               میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه.....

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:

                آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

         " می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

        پسرک و پیرمرد.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

tnt-100

























free search engine submission
hit counter