تبليغاتX
کاش میشد بغض را آواز کرد...
هنوزم خوشبخت ترین دختر دنیا خودمم، اما...
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن و بيا

و بیا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

پارسائيست در آنجا كه تو را خواهد گفت:

"بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه ي عشق تر است"

جاده انگار صدا می زند تو را............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

نقش

 

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره تزدیک،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگ کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و

روی صخره ها خشکید.

از میان برده است طوفان، نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش.

گر نشان از هرکه پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.


آن شب

هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه: سنگین، سرگردان، خونسرد.

باد می آمد، ولی خاموش.

ابر پر می زد، ولی آرام.

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز،

رعد، غرید،

کوه را لرزاند.

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ی کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

 

امشب

باد و باران هر دو می کوبند:

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو می کوشند.

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

ماتده بر جا استوار، انگار با زنجیر پولادین.

سالها آنرا نفرسوده است.

کوشش هر چیز بیهوده است.

کوه اگر بر خویشتن پیچد،

سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

برای آخرین بار تو را میدیدم

و تو را در پس پیچ های غبار آلود جاده، با نگاهم بدرقه میکردم

خورشید نیز با تو میرفت و جهان را

تیره و تار میکرد...

و تمام رازقی های میان باغچه

بی تو پرپر میشدند...

پولک ماهی ها، ریخت از بار غم

نه سحر بود، غروب، بودو غم انگیز بود

پس چرا پیچک ها زده بودند شبنم؟

شب شد و چشم من

خیره به آن جادست

یک ستاره زیر لب میگوید

بار الاها این شب، چه تیره و تار است !

باز هم غم آمد

یک غم از تنهایی

یک غم از بی یاری

شکوه ای دنیایی

باز هم شب آمد

که پر از دوری هاست

دوای درد من

پس کجای دنیاست؟

من او میخواهم

او که دور از اینجاست

آنکه شاید سهمم

از تمام فرداست...

                                                پریسا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست!

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!

 

هنوز پنجره باز است.

تو از بلندی ایوان به باغ آن می نگری.

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین، به آن تبسن نهر

به آن نگاه پر از آفتاب، مینگرند.

 

تمام گنجشکان

که در نبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته اند؛

ترا به نام صدا میکنند!

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

کنار باغچه،

                       زیر درخت ها،

                                            لب حوض

درون آینه پاک آب مینگرند

 

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده ست

طنین شعر نگاه تو در ترانه من.

 

تو نیستی که ببینی، چگونه میگردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من.

 

چه نیمه شب ها، کزکز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

تورا، چنان که دلم خواسته ست، ساخته ام!

 

چه نیمه شب ها- وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه میکند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت، تورا شناخته ام!

 

به خواب می ماند،

                                       تنها به خواب می ماند

         چراغ، آیینه ، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

                             چگونه با دیوار

 

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب میشنوم.

 

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب می شنوم.

 

تو نیستی که ببینی، چگونه، دور از تو

به روی هرچه درین خانه ست

غبار سر بی اندوه، بال گستردست

تو نیستی که ببینی، دل رمیده من

به جز تو، یاد همه چیز را رها کرده است.

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین،

                                ستاره بیمار است

دو چشم خسته من

در ان امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی!

 

 

 

 

                            فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

اینم یه شعر پاییزی از خودم...

برای اونی که عاشق پاییزه

پاییز بود...

دل من غصه نداشت

یه نفر یه دنیا غصه توی قلبم جا گذاشت

پاییز بود...

هنوز عاشق نبودم

دریا آشنا نبود

توی خشکی بودمو سوار قایق نبودم

پاییز بود...

یه نفر رفت مال یکی دیگه شد

ناپدید٬ برای من٬ از حالا تا همیشه شد

دستامو رها کرد و دستام شده سرد

قلبشو پس گرفتو قلبم پر درد

پاییز بود...

حالا تنها شده بودم

خودمم نمی دونستم

که برای ابدیت٬ ازش جدا شده بودم

پاییز بود...

یه نفر قدم میزد میون برگا

غصه داشت توی دلش٬ قد یه دنیا

این یه نفر٬ اون یکی نیست

این همونه که شده تا ابد٬ تنهای تنها...!

                                   پریسا

پاییز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

به مناسبت آخرین روز پاییز یه شعر قشنگ از فروغ فرخزاد...:

  

   پاییز

از چهره طبیعت افسون کار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

این جلوه های حسرت و ماتم را

 

پاییز٬ ای مسافر خاک آلود

در دامنت چه چیز نهان داری؟

جز برگهای مرده و خشکیده

دیگر چه ثروتی به جهان داری؟

 

جز غم چه می دهد به دل شاعر

سنگین غروب تیره و خاموش؟

جز سردی و ملال چه می بخشد؟

بر جان دردمند من آغوشت؟

 

در دامن سکوت غم افزایت

اندوه خفته میدهد آزارم

آن آرزوی گمشده می رقصد

در پرده های مبهم پندارم

 

پاییز٬ ای سرود خیال انگیز

پاییز٬ ای ترانه مهنت بار

پاییز٬ ای تبسم افسرده

بر چهره طبیعت افسونکار...

فروغ فرخزاد

پاییز...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

سلام . امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مثل چی داره برف میاد. از پنجره اتاقم بیرونو نگاه کردم. همه جا سفید بود...

یادم به این شعر افتاد...

این شعر رو توی یه کتاب خارجی خوندم. ترجمه شده هست. دیدم قشنگه. منم اینجوری تزیینش کردم تا شما هم مثل من ازش لذت ببرین.

خدا کنه اوناییی که تو شهرشون برف نمیاد هم واسه همشون برف بیاد

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

 

 

 

نامه هایت از دلم سنگین تر است

وان دو چشمت از غمم غمگین تر است

در دلت آواز عآشقانه ایست

کز صدای ساز آهنگین تر است...

 

                                                                                             پریسا

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

                 بازم شعر خودم...

 بارون

 

بازم خیابون خیس و

باز داره بارون می باره

با ریختنش روی زمین

باز بوی خاکو میاره

من از پشت این پنجره

این خیابونو میبینم

افسرده و خاموش و سرد

به انتظارت میشینم

تورو میبینم اونجا ها

میری با من زیر بارون

ایستادی نگام میکنی

من یه لیلی تو یه مجنون

چترا تو دستمون بود و

ولی بسته مونده بودن

حتی تنای ما دوتا

شعر تری خونده بودن

یه شیشه دیدیم اونجا ها

گرفته بود بخار روشو

هر دو تا روش می نوشتیم

تو اسم من، من اسم تو

حالا از اون روز قشنگ

روزها و روزها میگذره

منم به یاد اون روزا

نشستم پشت پنجره

تنهای تنها میشینم

از دور بارونو میبینم

حالا تو نیستی ببینی

تنها ترین رو  زمینم

آهی کشیدم از دلم

آهم بخار شد تو هوا

همون روزم بخار می شد

از سردی، نفس های ما

بارون هنوزم میباره

پشت حصار پنجره

بدون یکی همین جاها

تا همیشه منتظره

بازم به یاد اون روزا

نوشتم روی این شیشه

اسم تو رو تا بدونی

دلم تنگه تا همیشه...

                                                           پریسا

                                                          

                                                            زمستان۸۴                                                      

                                                          قشنگ بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

              

 

 

          بزن باران بزن عاشقترم کن

             بزن من آتشم خاکسترم کن

 

 

باران...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

نقاشی تو...

میخوام نقاشی تورو برای خودم بکشم

دیگه هیچوقت تو حسرت صاحبت بودن نباشم

 میحوام تورو داشته باشم لای گلای کاغذی

 یه جای مطمئن و دنج دور از کمی دلواپسی

 یه جا که هیچکس نتونه یه ذره هم نگات کنه

هیچکسی جرات نداره به جز خودم صدات کنه

این دل من ترسو شده میترسه یادش نباشی

اون بیچاره نمیدونه فقط تو تو خواب باهاشی

کاش دل تو یه ذره هم به یاد عاشقا باشه

یه لحظه هم به یاد تنهایی لاله ها باشه

کاشکی میشد من تورو با خودم از اینجا ببرم

یه جا که هیچکس نباشه ناز دلت رو بخرم

من نمیدونم چه جوری باید ازت بدم بیاد

بازم تورو دوست دارم هر بلایی سرم بیاد

من تورو دوس دارم ولی نخواستی مال من باشی

باشه منم راضی میشم به داشتنت تو نقاشی...

پریسا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

این یکی شعرمو خودم خیلی خیلی دوستش دارم...

از خودمه ها...

 

سیب سرخ...!

حسرت

 

در حسرتت ای سیب سرخ

 

ماندم, چه شیرین حسرتیست

 

چاشنی عشقم حسرت است

 

بیا ببین, چه دیدنیست!

 

عشقت مرا دیوانه کرد

 

دیوانه تر کن تو مرا

 

در آستان عشق تو

 

خواهم فنا گردم, فنا!

 

خواهم بمیرم در برت

 

کارم برایت مردن است

 

دل را برایت تا ابد

 

به حسرتت سپردن است

 

خواهم بمیرم, نه نگو!

 

علاج این دیوانگیست

 

دیوانگیست, عاشق شدن

 

اما به تو, فرزانگیست!

 

کاش تو کتابی بودی و

 

می خواندمت تا عمق جان

 

جاری روحم می شدی

 

پر می شد از تو, این روان

 

اکنون اگر عشق تو را

 

از یاد و خاطر می برم

 

دلگیر نباش, چون ظاهرا

 

آسوده خاطر میروم

 

ظاهر من با باطنم

 

افسانه تا حقیقت است

 

بد بین نشو که در حقیر

 

کم یابی صداقت است

 

کاش از دلم پر می زدی

 

تا یک کویر سوت و کور

 

حسرت تو همیشگیست

 

عاشق تو دیده ای صبور؟!

 

کاش از میان اسم تو

 

عطر پریشانی نبود

 

کاش در پس احساس من

 

احساس ویرانی نبود

 

اگر برای هر دمی

 

یک بازدمی کافی نبود

 

در کوچه های قلب من

 

یک دانه زندانی نبود

 

معنی این شعر عجیب

 

کسی نداند جز پری

 

تمام داغ دل او

 

در این دو بیت آخری

 

معنی این شعر غریب

 

کسی نداند جز خودم

 

سهم من از عاشق شدن

 

هرگز نبوده جز ستم

 

در حسرت نگاه تو

 

جا ماندم از عاشق شدن

 

ماندم میان حسرتت

 

تا لحظه لایق شدن...!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

بازم شعری برای فرشته من...

 

من از آوار جنون شهر تو آمده ام

 

من از آغاز سرود چشم تو آمده ام

 

از تمام دلخوشی های جهان دل زده ام

 

من به عشق داشتن حسرت تو آمده ام

 

 

از بیابان وسیع و از سواران غریب

 

از سکوت و شبنم و از هرچه طوفان مهیب

 

من نمی ترسم اگر تو در کنارم باشی

 

ای بلندای سحر, ای رویت صبح سپید

 

 

تو از انبوه ستاره و صدف آمده ای

 

تو از آغاز طراوت و شعف آمده ای

 

تو از آسمان و از ورای ابر حسرتم

 

تو شبیه آرزو ها و هدف آمده ای

 

پریسا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

با عرض معذرت از غریبه جان باید بگم که یه شعر مینویسم برای فرشته مهربونم

که شعرش مال خودمه

غریبه چون قولشو قبلا داده بودم مجبور بودم...

 

   فرشته

 

ای حسرت پاک محال

 

تو ای فرشته, ای خیال

 

به من و عشقم شک نکن

 

ای چشمه پاک زلال

 

نرو که مرگم حتمی است

 

هر چشمه ای برای من,

 

به غیر از تو سمی است

 

بیا که زندان با تو هم

 

پر از نشاط و گرمی است

 

ترس من از مردن که نیست

 

ترسم ز بی تو مردن است

 

برای چشمت تا ابد

 

عشقم سرم سپردن است

 

ترسم بمیرم بی تو و

 

در آخرین لحظه جان

 

چشمت ز یادم برود

 

بی حاصل بمانم از آن

پریسا

 

من بی فرشته... نه!

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

این قسمت برای اونایی که شعر دوس دارن...

راستی چند تا شعر جدید برای خدا و برای فرشته ی قشنگم نوشتم که همین امروز و فردا براتون می ذارمش... 

.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

                    

                   اشك

                     شبي پرسيدمش با بي قراري

به غير از من كسي را دوست داري

                     ز چشمش اشك شد از شرم جاري

ميان گريه هايش گفت آري ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

    باز هم سروده خودم...

 

 

       و خدایی که در این نزدیکیست...

 

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

 

و خدایی که در این نزدیکیست...

 

   در همین نزدیکی

 

نه فرا تر

 

           نه رها تر

 

از صدای قلب تو هم بی صدا تر

 

      وصدایی که در این تن جان داد

 

            و همان کس که به تو سامان داد

 

                  به تو عشقی مثل یک زندان داد

 

و کمی بعد به آن پایان داد

 

        و همان کس که به تو پیمان داد

 

                 و اگر دردی داد، به تو هم درمان داد

 

همه اینها را، همه را سبحان داد

 

بنشین و بنگر، چهقَدَر آسان داد

 

   

 

    و خدایی که در این نزدیکیست

 

                          و همان نور که در این تاریکیست

 

 

و خدایی که از آن من و توست

 

        و زبانش که زبان من و توست

 

و همان دستانی که تو را احیا کرد

 

پس از آن احساس داد و تو را زیبا کرد

 

آبی و سبزی را، پایین و بالا کرد

 

جلوه ای بس داد و نام آن دنیا کرد

 

و کسی آوردو دل تو شیدا کرد

 

و همین دل افسوس که تو را رسوا کرد

 

و همان کس در کنار تو نماند رفت

 

و تو را چون روز اول با خدا تنها کرد

 

                آن خدایی که جدید نیست، دیریست

 

    در کنار تو و این نزدیکیست...

 

                      پس بیا و مثل من فریاد کن

 

                                                که خدایم در همین نزدیکست...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

اینم یکی دیگه ازسروده های خودم...

به سوی تو می آیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

اين روزا هم كه هي هوا ابري ميشه و هي صاف ميشه. دلمون آب شد از بس بارون نيومد...

شعري براي بارون. از مريم حيدر زاده...

 

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟
ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمياد!؟
روي ماهش کجا پنهون شده رفته کجا!؟
چرا از اونور ابرا ديگه بيرون نمياد!؟
نيتت رو واسه فال قهوه کردم ولي حيف
عکس اون چشماي قشنگ توي فنجون نمياد
من و کشتي تو با اين خنجر دوريت عجبه
چرا از اين دله ديونه يه کم خون نمياد!؟
مگه تو بيخبري موم رو پريشون ميکنم
دل تو واسه مويه پريشون نمياد
دل تو ازبس سفيد و لطيفه مثل برف
از خجالت تو برفي تو زمستون نمياد
تو دلم فقط يه بار مهموني بود تو اومدي
درا رو بستم از اون وقت ديگه مهمون نمياد
صدايه بارون قشنگه به شيشه که ميخوره
اما با غم نجيب روي ناودون نمياد
دو سه بار واسط نوشتم مثه آيينه ميموني
تو يه بار جواب ندادي چرا شمعدون نمياد
عمريه اسيرتم اسير اون چشماي ناز
يه ملاقاتي واسم يه بار تو زندون نمياد
نميگه کسي واسه مرمتش فکري کنيم
هيچکسي سراغ اين کلبه ويرون نمياد
زندگي بزيه شطرنج و من منتظرم
طرف مقابلم ولي به ميدون نمياد
گاهي وقتها اينقدر آب و هوام ابري ميشه
که قد اشکاي من از رود کارون نمياد
گاهي وقتا با خودم ميگم شاي ميخواد ذوق بکنم
اما معلومه نخواد بياد که پنهون نمياد
اونکه براي ديدنش ستاره ميچيني اهل نازه
پس با يه خواهش آسون نمياد
تو نامه آخري کلي دليل اورده بود
مثلا چون تشنه اند ياسايه تو گلدون نمياد
لااقل کاش راستشو براي من نوشته بود
کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمياد

                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

اينم براي فرشته خوب خودم...

 

زير اين گنبد نيلي،

                       زير اين چرخ كبود،

                                                         توي يك صحراي دور،

                                                                                          يه برج پير و كهنه بود...

يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد، از افق كبوتري تا برج كهنه پر گشود،

برج تنها سرپناه خستگي شد، مهربونيش مرحم شكستگي شد،

اما اين حادثه برج و كبوتر، قصه فاجعه دلبستگي شد.

اول قصمونو تو مي دوني، تو مي دونستي،

من نميتونم برم، تو ميتوني تو مي تونستي

باد و بارون كه تموم شد، اون پرنده پر كشيد،

التماس و اشتياق و ته چشم برج نديد.

عمر بارون، عمر خوشبختي برج كهنه بود

بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رو نديد

اي پرنده من اي مسافر من

من همون پوسيده تنها نشينم

هجرت تو هرچه بود معراج تو بود

اما من اسير مرداب زمينم

راز پروازو فقط تو مي دوني تو مي دونستي

من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي

آخر قصمونو تو مي دوني تو مي دونستي

من نمي تونم برم تو مي توني تو مي تونستي...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

kasi dar bad mikhanad to ra ta oj mikhaham baraye naze cheshmanat che bi sabrane mimanam delam tangas to biyadat dar in ghorbat nemimanam to hasty dar vojode man to ra hargez nemiranam

کسی در باد می خواند تو را تا اوج میخواهم

برای ناز چشمانت چه بی صبرانه میمانم

       دلم تنگ است و به یادت در این غربت نمی مانم

تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

بي تو به شاخه اي خشک مي مانم

          به تکدرختي بي بار در کويري تشنه ،

بي تو به ترانه اي مي مانم که

                      بر لب هيچکس نمي نشيند...

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط پریسا  | 

 

تقدیم به آنکه قلبش به وسعت دریا ها به پاکی آسمان،و به زلالی آب است...

تقديم به فرشته من...!

 

 

نفسم را میکنم در سینه حبس

و به یاد آنچه مانده، آنچه هست                                                     

آه می کشم و می دهم برون

 شاد می شوم و می گردم مست

عشق من نسیم بود، رفت و نماند

او مرا به مرز ویرانی کشاند

و تو آمدی که ترمیمم کنی                      

و به جز همین نفس چیزی نمامد...!                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

.......و چشمانت راز آتش است

و عشقت پیروزی آدم است                                                            

هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن                                                                                          

و گریز از شهر

که با هزار انگشت                                                                

به وقاحت         

پاکی آسمان را متهم می کند.

 

کوه با نخستین سنگها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد-

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط پریسا  | 

 

tnt-100

























free search engine submission
hit counter