از آن روز بود که...
حرف مفت نزن...
اولین خط تلگراف، سالها پیش بین <<قصر گلستان>> و <<باغ لاله زار>> کشیده شد.
بعد ها، برای شهرها و شهرستان ها نیز خط تلگراف کشیده شد و اگر کسی پیام فوری داشت، میتوانست در زمان کوتاهی آنرا بفرستد.
روزی که تلگراف خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمیکردند که بتوانند از یک شهر به شهر دیگر پیام بفرستند.
از طرف دیگر، افراد بی سواد و خرافاتی بین مردم شایعه کرده بودند که توی سیم های تلگراف، ارواح و شیاطین زندگی می کنند.
با این حرفهای دور از عقل، مردم حاضر نمی شدند از تلگراف استفاده کنند.
هرچه دولت به مردم می گفت: تلگراف بهترین و سریعترین راه برای انتقال پیام است.
کسی گوش نمیکرد؛ چون حاضر نبودند به خاطر کاری که نتیجه اش معلوم نبود پول هم بپردازند.
وزیر تلگراف آن زمان مدت ها فکر کرد تا چاره ای برای این مشکل پیدا کند.
او به هر طریقی که میتوانست، استفاده از تلگراف را تبلیغ و تشویق میکرد.
اما مردم باز هم به آن بی اعتنا بودند.
ناگهان فکری به ذهن وزیر تلگراف رسید. او فکر کرد بهتر است به مردم اجازه دهد که یکی دو روز مجانی از تلگراف استفاده کنند.
آنها میتوانستند برای خانواده و دوستانشان که در شهر های دیگر زندگی میکردند، پیام بفرستند و از آنها چیزی بخواهند.
وزیر تلگراف امیدوار بود که با مجانی شدن تلگراف، نظر مردم درباره آن عوض شود و بفهمند که تلگراف شعبده بازی نیست و یا در سیم ها، شیاطن خانه ندارند.
به این ترتیب، خبر مجانی بودن تلگراف همه جا پخش شد و مردم جلوی تلگرافخانه جمع شدند.
هریک از آنها میخواست که این وسیله مجانی را خودش امتحان کند.
آن روز، جلوی تلگرافخانه واقعا شلوغ و پر سر و صدا بود.
هر کس هر پیامی داشت می فرستاد. بعضی ها هم حرفهای خنده دار برای آشنایانشان میفرستادند. کار به آنجا رسید که عده ای به دلیل مفت بودن تلگراف، حرف های بی معنی مخابره می کردند.
چند روز به همین ترتیب گذشت و مردم فهمیدند که تلگراف وسیله خوب و مناسبی برای ارسال پیام های فوری است.
وزیر که دید مردم به ارزش تلگراف پی برده اند، دستور داد که روی کاغذ بنویسند: <<از امروز حرف مفت قبول نمی شود>>
و کاغذ را پشت شیشه تلگرافخانه چسباندند.
از آن به بعد، مردم برای مخابره پیام هایشان باید مقداری پول می دادند.
اما خیلی ها به <<حرف مفت>> عادت کرده بودند و نمی توانستند قبول کنند که باید برای حرف هایشان پول بپردازند و دیگر نمی توانند حرف مفت بزنند.
* * *
امروزه هنگامی که از حرف کسی عصبانی می شویم و یا حرف های او را نا روا و ناخوشایند می دانیم، می گوییم:
<<حرف مفت نزن!>>
این جمله، در ذهن مردم یک جمله نا خوشایند است. افرادی که بدون فکر کردن و یا توهین به دیگران حرفی را میزنند، ممکن است این ضرب المثل را بشنوند.
با شنیدن ضرب المثل حرف مفت نزن! یا حرف مفت نگو! طرف مقابل می فهمد که حرف هایش بی ارزش و به دور از عقل و ادب بوده است.
از آن روز بود که...
برو آنجا که عرب نی انداخت
در زمان های قدیم که ساعت وجود نداشت تعیین وقت و زمان خیلی مشکل بود. مخصوصا اگر مردم در بیابان های هموار و وسیع زندگی میکردند تعیین زمان دقیق روز و شب مشکل تر بود. چون در بیابان کوهی نبود که آخرین شعاع خورشید را ببینند. و بفهمند که آیا روز تمام شده است یا نه؟
مردمی که در این دیار زندگی میکردند با هم قرار ملاقاتهایی داشتند.
اما نمی دانستند زمان دقیق کارها را چهطور تعیین کنند. و یا برای عبادتهایی مثل نماز خواندن و یا مناسک حج به زمان دقیق احتیاج داشتند.
اما چون هیچ وسیله دقیقی برای اندازه گیری زمان نبود، معمولا اختلاف نظر پیش می آمد. بعضی ها میگفتند که هنوز غروب نشده، بعضی ها هم میگفتند که روز تمام و شب شروع شده است.
این مشکل همچنان وجود داشت تا اینکه عده ای کارشان این شد، که زمان دقیق را به وسیله نیزه پرانی مشخص کنند.
برای اینکه مشخص شود آیا خورشید غروب کرده است یا نه، نیزه پرانها نیزه های خود را با قدرت هرچه تمام تر به سوی آسمان پرتاب می کردند.
اگر نوک نیزه به نور خورشید برخورد میکرد و میدرخشید، یعنی هنوز روز بود و اگر نوک نیزه نمی درخشید یعنی خورشید غروب کرده است.
بنا بر این، شب به حساب می آمد.
به این ترتیب نیزه پرانها میتوانستند تعیین کنند که مثلا آیا وقت برای نماز ظهر و عصر باقی مانده است یا نه؟
بیشتر عرب های بیابان نشین، از همین روش برای تعیین روز و شب استفاده می کردند.
نی اندازی، در بیابان های دور از آبادی انجام میشد. این بیابانها معمولا نه آبی داشتند و نه مکان چندان مناسبی برای زندگی بودند.
برای همین امروز وقتی که بخواهند به کسی بگویند که به جایی بروی که دیگر برنگردی، میگویند: ((برو آنجا که عرب نی انداخت))
سلام.
ببخشید که انقدر دیر آپ کردم.![]()
از امروز یه موضوع جدید به موضوعات وب اضافه شد. ( داستان و ضرب المثل)
دو روز پیش رفتم سر کتابخونم تا شاید یه چیز خیلی جالب پیدا کنم که بذارم تو وب. چون وقت نمیشد از جای دیگه ای چیزی بیارم.
که یهو یه کتاب دیدم که همش در مورد هر ضرب المثل هست و داستانی که باعث شده اون به وجود بیاد.
امروز یکی از داستاناشو انتخاب کردم و براتون تایپش کردم:
از آن روز بود که...
سایه تان از سر ما کم نشود
در قرن ششم قبل از میلاد در یونان فیلسوفی زندگی میکرد که رفتارش کمی غیر عادی بود. اسم این فیلسوف << دیوجانس>> بود. او با سر و پای برهنه و موهای ژولیده پیش مردم ظاهر میشد.
بیشتر ساعات روز را هم از هیاهوی شهر دور میشد. آنوقت زیر آفتاب دراز میکشید و در سکوت به تفکر می پرداخت.
محل زندگی او هم کمی غیر عادی بود. او در رواق یک معبد زندگی میکرد. و از مال دنیا چیزی جز یک کاسه چوبین نداشت. او از این کاسه برای خوردن آب استفاده میکرد. اما یک اتفاق ساده باعث شد که کاسه چوبینش را هم دور بیندازد:
دیوجانس یک روز کودکی را کنار رودخانه دید. کودک دو دستش را پر از آب کرد و آنرا نوشید.
دیوجانس که این منظره را دید، کاسه چوبینش را دور انداخت و گفت: << این هم زیادیست، میتوان مانند این کودک با کمک دستها هم آب خورد>>
دیوجانس به مردم بی اعتنا بود و هیچیک از قوانین اجتماعی را رعایت نمیکرد. همین بی اعتنایی و بی ملاحظه حرف زدن باعث شد که مردم او را از شهر تبعید کنند. به عبارت دیگر مردم او را وادار کردند که دور از شهر زندگی کند.
اما مگر برای دیوجانس اهمیت داشت؟! هرگز!
از آن به بعد دیوجانس آغوش طبیعت را به همنشینی با مردم ترجیح داد و <<خم نشین>> شد. یعنی خمره ای بزرگ، محل زندگی او شد.
یک روز مردی از کنار او گذشت و با خنده گفت: <<دیوجانس! دیدی بالاخره هم شهری هایت تو را از زادگاهت بیرون کردند؟>>
دیوجانس خیلی جدی جواب داد:
<<نه، اینطور نیست، من آنها را در شهر گذاشتم!>>
در همین دوران که دیوجانس دور از شهر و در یک خمره زندگی میکرد، <<اسکندر مقدونی>> شهری را که دیوجانس از آن تبعید شده بود را به تصرف خود درآورد.
بعد از فتح شهر، اسکندر تصمیم گرفت به دیدار دیوجانس برود. آخر دیوجانس به خاطر روش زندگی و طرز تفکرش بسیار معروف شده بود.
برای همین اسکندر با شکوه و تشریفات خاص به طرف محل زندگی او براه افتاد.
آن روز دیوجانس کنار خمره اش دراز کشیده و از آفتاب دلپذیر لذت میبرد. اسکندر که به او رسید با حیرت نگاهش کرد. به نظرش آمد که او یک آدم بی سر و پا و بی ارزش است. برای همین پایش را محکم به او زد و گفت: - بلند شو که شهر تورا فتح کردم.
دیوجانس دز حالی که از یک پهلو به پهلوی دیگر می غلتید گفت: - فتح شهر ها عادت پادشاهان است و لگد زدن کار خران!
اسکندر از این جواب عصبانی شد و گفت: مگر مرا نمیشناسی؟!
دیوجانس با خونسردی جواب داد و گفت: - میشناسم ولی از آنجایی که تو بنده ای از بندگان من هستی ادای احترام را ضروری نمیدانم.
راستش اسکندر چیزی از جواب دیوجانس نفهمید. اما خواست که او بیشتر توضیح بدهد. دیوجانس گفت: تو بنده حرص و طمع و جاه و مقام هستی. در حالی که من این خواهش های نفسانی را بنده خود ساخته ام.
اسکندر از شنیدن این حرف شرمنده شد و سرش را به زیر انداخت و به فکر فرو رفت. مدت کوتاهی که گذشت گفت: - دیوجانس! از من چیزی بخواه و بدان که هرچه بخواهی به تو میدهم.
آن موقع که اسکندر اسکندر این حرفها را میزد دیوجانس همچنان دراز کشیده بود. اما اسکندر جلوی او ایستاده بود و نمی گذاشت که آفتاب گرم و دلپذیر بر او بتابد.
برای همین دیوجانس با عصبانیت گفت: - میخواهم که سایه ات را از سرم کم کنی.
این جمله به ظاهر ساده آنقدر اسکندر را تحت تاثیر قرار داد که بی اختیار گفت: - اگر اسکندر نبودم دلم میخواست به جای دیوجانس باشم.
حرف دیوجانس نه تنها اسکندر را تحت تاثیر قرار داد بلکه از آن به بعد ضرب المثل شد.
البته دیوجانس میخواست سایه مردم حتی اسکندر مقدونی از سرش کم شود. اما مردم روزگار ما به سایه یکدیگر احتیاج دارند.
به همین دلیل است که وقتی میخواهند برای آشنایی آرزوی طول عمر کنند به او میگویند:
- خدا سایه تورا از سر ما کم نکند.